برای من و تو و دیگری
دنیای عجبی هست این نت . هم جاذبه داره هم دافعه . فکر که میکنم میبینم تو این سال ها تو همین دنیای مجاز خیلی چیزا یاد گرفتم / یاد دادم . این همه نوشتم و خوندم .از دلتنگی ها از روز مرگی ها؛ از زندگی ؛از این سرنوشت ادمی که همه جوره بازی میده و همه جوره کم میاریم و بازم الکی خوشیم. و الی آخر ... نمیدونم چرا ولی دیگه دلم نمیخواد چیزی بنویسم . انگار یه جورایی خالی شدم . ذهنم دلم حسم همه و همه دیگه مال خودم نیست . دیگه نمیتونم راستش ادم که تنها میشه یه بغضی غریب میاد سراغش . دلش گریه میخواد . دلش میخواد مست کنه و تازه بیاد و از خودش بنویسه . از اینکه زنی هست با عصیانی خاموش . با دلی پر درد . زنی که هیچوقت نباید برای خودش و حس و حالش زندگی کنه . زنی که بدنیا اومده تا همه ی زنانگیش رو خفه کنه مچاله کنه . چرا چون قانون زندگی برای زن همینه سخته هی بهت بگن امید داشته باش زندگی زیباست سخته وقتی حرمت چشمی رو نگه داری و همون چشم آیینه ی نگاهت رو خورد کنه سخته شبیه باغی باشی پره درخت سیب و همه تو رو با گونه های سرخت بشناسن و دلت یه دشت پره از درخت های سنجدی باشه پر از چروک. اما کسی سراغی از دلت نگیره سخته شبیه کوچه باغی باشی که همه میان و ازش رد میشن و روی در و دیوارش قلب های داغ جوونی رو حک میکنن . عوضش هم قلب هیچ پیاده ای که رد میشه برات نمیتپه /هیچ کوچه ای تو رو نشناسه و کسی صداتو یادش نباشه و تو چال کنی همه ی حرف هات رو تو بغضی که همیشگی هست . حالا چرا چون " یه زن هستی " سخته همه از پنجره ی نوشته هات و شعر هات با هم حرف بزنن؛ اونوق خودت نتونی به هیچ دریایی سلام کنی / به هیچ باغ شعری نگاه کنی / یا به چشم منتظری چشمک بزنی . سخته عزیز خیلی سخت سخته بودن و نبودن/ سخته ساده گرفتن و ساده دیدن / سخته نفس کشیدن با این همه بغض /سخته زن بودن سخت / خلاصه یه روزی یه جایی ادم کم میاره . دلش میخواد رها بشه از هر چه هست و نیست . منم همین حس رو دارم . منه دیونه ی وحشی هم میخوام ساکت بشم . تا کی نمیدونم .. تا دوباره ای شاید . خدانگهدار من همان زنی که میشناسی... راهی کوچه های مبهم زندگی آواره ی خویش میروم به جستجوی سایه ی گذشته ها ولی زمانه آرام میگوید "دیگر دیر است" دیگر تحمل توجیه افکار سمج خودم را هم ندارم . با عالم و آدم بیگانه ام حتی با خورشید . آری خورشید همان آهنگ بی منت طلوع ای عقربه های هشدار.. من کجای این شب خوابم برده که درهای ذهنم به سوی هر چه مهمان عقل هستند بسته اند؟!! حالا دیگر تو آن دختر نو بالغ دیروز نیستی تازه ... این نیز بگذرد ... بگذار گریه کنم برای عاطفه هایی که به ظاهر هست ؛؛ ولی به واقع نیست همه اینو می دونن که بارون همه چیز و کسمه آدمی و بختشه حالا دیگه وقتشه بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه همه چی از یادم میره مگه یادش که همیشه یادشه حسین پناهی غربتی به جانم افتاده که انگار تنهاترینم و هیچ کسی برایم نمانده. چرایش را هم نمیدانم؛ یعنی الفبای نوشتنش را بدرستی نمیدانم . گاهی عاجزم از نوشتن عاجز. راستی چه کسی میگفت گذاشتن و گذشتن ساده است؟ به او بگویید عزیز ساده نیست به سختی جان کندن است و لابد گرفتارش نبوده که ساده انگاشته دوستی میگفت ... " درد را" از هر سو که بخوانی درد است" . نبین که آینه " نامرد " را " درمان " می نماید . درد همیشه و به هر شکل درد است بی اختیار یاد این شعر از صائب افتادم و برایش خواندم که راست گفته پیر ما ... از بصیرت نیست آسودن در این ظلمت سرا دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم شاید معجزه ای پشت این در باشد و درمانی 

با انگشت هایی که می نوشتند"بسته های سکوتت کاش تمام شوند"
تو مدتی هست آسمان دلت را بی دود ، بی ابر، بی کینه کرده ای ...
تو مدتی هست آسمان دلت را از ان خودت کرده ای.
و پیش از آنکه به قله بزرگ سالی برسی ؛در ماه تولد خدا خواب دیدی
که نماد عشق تو دلیست به منقار پرنده ای سپید،
و رسیدن به سرزمینی که حرف های کسی رمز گشایی نمی خواهد.،،
حالا تو از ماه تولد امید و تردید می آیی
و دستانت را قرض داده ای به هم پایت و به جایش کمی که نه! کلی ضربان وام گرفته ای
از امروز هم میخواهی بند دلت را به ضریح تنهایی ات پیوند کنی و با صدایی آرام تر از نفس های نوزادی ؛به همه بگویی ...
تولد من در آسمان دل خودم مبارک
زیرا مهم نیست کودکی شام ؛ خون دل می خورد و سحرگاه غم نان فردا را .
مهم نیست که زنی در دو راهی سیر کردن کودکش یا سیر کردن هوس دیگری آرزوی مرگ می کند...
این نیز بگذرد ...
زیرا مهم نیست که نویسنده ای با خونش برای دلها می نویسد و همان دلها ؛آن نوشته را ناخوانده همچون تکه کاغذ مچاله شده زیر پا می اندازند
این نیز بگذرد ...
زیرا مهم نیست دختری در حسرت یک نوازش خود را در چنگال شغال رها کند و یا پسری که در تمنای یک عشوه هرز تنها تکه غرورش را بر زمین بکوبد...
این نیز بگذرد ...
زیرا مهم نیست که سکوت کسی در تمنای یک نیاز شکل گرفت نه از بی نیازی؛
و حسرتی در پی زیبایی یک لحظه و یک نگاه شکل گرفت نه از طمع و عقده ها؛
مهم نیست که کسی عاشق بوده یا هست و خواهد شد
اما قصاص عاشقی خون دل خوردن و در فغان یار آرزوی مرگ کردن و شکستن همان تکه غرور لگدمال شده باشد
اما این نیز خواهد گذشت و روزهای رفته و بی نشان مانده و طلوع هر روز؛ آفتاب و رقص ستارگان با مهتاب و هیاهوی رودها و همهمه مردمان ؛گواه حرفهای من است ؛ زیرا فهمیدم هر چیزی در این دنیا در لحظه خودش ارزش دارد و بعدها پشیزی نمی ارزد حتی اگر تمام زندگیت در همان لحظه معنا پیدا کرده باشد
زیرا ...این نیز بگذرد
دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد
اما ...انسان پا برهنه و عریان میدود
بگذار گریه کنم؛ برای انسانی که کوره راه های مریخ را شناخته است
اما هنوز!....کوچه های دلش را نمی شناسد
بگذار گریه کنم ...دلم گرفته؛ همین
میخواهم بروم برای همیشه . دور شوم از هر انچه که هنوز که هنوز است با یادشان دلم بدرد میآید و بغضی غریبت تر راه نفس میبندد . اما چه کنم . چه کنم که هنوز هم که هنوز است عبور از جاده ها برایم به سختی جان کندن است؛ تنم میرود ؛ دلم میماند...
| Design By : Night Melody |
